نامه ای پاییزی به یک دوست...

سلام نمی دانم این نامه را که برایت می نویسم پست کنم یا ایمیل، اما از ته دلم نوشتن نامه روی کاغذ و ارسالش را صمیمانه تر مهربانانه تر و گرمتر می دانم ، برای خودم وقتی که نامه ای از عزیزی میرسد اینگونه است و کاغذی که بوی اورا گرفته و نوشته هایی که اثری محسوس از اوست با دست خطش ، حس در کنارت بودن را به تو انتقال می دهد در حالی که ایمیل اینگونه نیست...بگذریم

پاییز که می شود خاطرات رفقای خوب کودکی ، دوستان قدیمی و هم محله ای های قدیم دوباره جان می گیرد. گویی یادها با این فصل گره خورده اند. در میان مرور آنروزها یادت کردم. یادی از همه لحظه های خوب با هم بودن را از مدرسه تا محله وازسفرها ، کوهپیمایی ها تا بازیهای و شادیهای کودکی و نو جوانی . گاهی تو سکانسی از فیلمهایی که دیده بودی را با لذت و شور برایم تعریف  می کردی وگاهی من قطعه شعری را که برای تو سوا کرده بودم می خواندم و هر چه بود همه خوب بود.

نمی دانم اکنون کجایی ، کجای این سرزمین روزگار می  گذرانی، اما اگر از احوالات من و دیارت بخواهی ملالی نیست جز دوریت از صفاهای کودکی ، رفاقت های بی شیله پیله و ساده و از زلالی و پاکی آن روزها...

اینجا باز هم پاییز خیال انگیز و وهم انگیز از راه رسید، با رنگها وبرگهای سرگردان ،با سرمای همیشگی اش و بارانهای پیا پی پس از آن خشکی و بی آبی بهار و تابستان ، اکنون آسمان خاکستری ست و دشتها و باغهای مشرف به آن تپه که گاهی با هم بالایش به تماشا می نشستیم  دوباره رنگین شده اند. سبز ، زرد نارنجی و قرمز .

یادت هست می گفتی هر که از هنر چیزی بداند پاییز فصل اوست آخر آنروزها ، هم تو وهم من نقاشی می کشیدیم تو پاستل و من رنگ روغن ، من می گفتم پاییز مثل شعرهای حافظ است همه را مجذوب می کند ، پاییز تصویری است از زمین تا ملکوت ،اصلا فصلی فرا زمینی است.

فصل رجعت است یا هجرت نمی دانم . اما خیلی به زمین وصل نیستی کمی آسمانی هستی وکمی زمینی شاید هم پرنده ای آماده پرواز. تو میگفتی پاییز علاوه بر آنکه چشمها را به میهمانی فرا می خواند دل را هم هوایی می کند.

 اما یادم رفت به تو بگویم  نوستالژی های پاییز هم روایتی دیگر است  بازگشت به خاطرات کودکی ، شوق دیدار بچه ها و کوچه های نم زده از بارون ، کلاس و مدرسه ، واهمه دیدن ناظم با ترکه آلبالو در دست با آن دیسیبلین اش .

همسفر کودکی های بی خیالی وشاد ، شاید همه ی اینها از یادت رفته باشد بوی پول این کاغذ بی عاطفه خطرناک ،  گاهی چنان مشام را پر می کند که عطر خوشبو ترین گل دنیا را در کنارت حس نمی کنی و رنگش چنان چشمانت را تسخیر می کند که برگها و فصلها یی که میگذرند را نمی بینی  و تو همچنان که بزرگ می شوی همچون حساب بانکی ات ،  محبت و،عاطفه و عشقت کوچک می شود ، کمرنگ می شود کمرنگ وکمرنگ تر...و یکباره به هنگام پیری می بینی تو مانده ای ویک مشت کاغذ پاره که نه جای دوست را پر میکنند و نه آشنایانی که ترا دوست داشتند...

نمی دانم شعر پابلو نرودا یادت هست

تقویم تندتر ورق می خورد

وقتی پیر می شوی

تازه می بینی که نشسته ای

وبرای آینه گریه میکنی

/ 1 نظر / 14 بازدید
حسینی

چه زیبا توصیف کرده بودید و چه روان می نویسید، اما کم مطلب می گذارید