یادی از خانم جان


مادربزرگی داشتم که معلم قرآن بود از اونها که به دختر و پسر بچه های سی چهل سال پیش "عمه جز و قرآن" آموزش میداد  ،همیشه با حضورش بوی گلاب و کتلت ومحبت و صفا  در فضای اتاق میپیچید و انگار وجود خدا را در کنارش احساس میکردی و نگاهش چنان آرامشی به تو هدیه میداد که راضی نمیشدی با هیچ چیز عوضش کنی نیمه شبها که گاهی از خواب می پریدم او روی سجاده اش نشسته بود ومهتاب بر چادر وچارقد سفیدش از گوشه پنجره نور میپاشید اکنون سالهاست که نیمه شبها صدای مناجاتش نمی آید و ماه بی آنکه او را ببیند آرام میآید و میرود  اما عطر گلاب وبوی کتلت وشامی کباب و پیاز داغش هنوز هم در مشامم مانده است و عکس خنده ونگاهش به دیوار خاطراتم میخ شده است یادش بخیر که قدر او را خدا بیشتر از ما میدانست.
/ 0 نظر / 7 بازدید