پاییز که می شود...

پاییزکه می شود پرستوی خاطرات دوباره پر می کشد به آن دورها توی کوچه های کودکی کوچه های تنگ کوچه های سنگی با دیوارهای کاهگلی وبام های خشتی و شیروانی که سمفونی روزهای بارانی این خانه ها با همراهی و هم نوازی ناودانها هنوز در گوشم مانده است. پاییز که می شود دل همراه با هزاران کودک دیروز وامروز راهی مدرسه می شود با همان شور ودلشوره ها تا برای خودش سر راه تخمه ریز وزال زالک ویا لواشک بخرد و سر کلاس درس دور از چشم معلم یواشکی به آنها ناخنک بزند .پاییز که می شود همشاگردی ها و همکلاسی های قدیم از آلبوم خاطره ها بیرون میآیند درحالی که دیگر موهایشان سفید نیست آثارگذرزمان که همه چیز را در هم می شکند برچهره هایشان نمی بینی مثل همون وقتها با آرزوهای کوچک و خیالی آسوده دوباره کنار هم می نشینیم و لحظات تابستان را با هم مرور میکنیم در حرف هامان هیچ خبری از تلویزیون کامپیوتر وگیم ها و اپل و موبایل نیست تفریح هایمان همه بیرون از خانه است توی همون محله ها با دوستان صمیمی با  پسرعمو  با پسرخاله  یا پسرعمه و افسوس می خوریم برای کودکان امروز که چه لذتهایی را از دست میدهند وچه راحت دنیای زیبای حقیقی را با دنیای تصویری عوض کرده اند.  گلها باغها آبشارها همه وهمه را فقط از ال سی دی می بینند کمتر کودکی بوی سوخته ی گون کوهی را می شناسد و یا آویشن را در دستهایش فشرده است ویا سیب زمینی داغ را از زیر کلوخهای بیرون کشیده وبا نمک و گلپر در صحرا خورده است. از واحد بغلی آپارتمان صدای رادیو می آید و آهنگی که برایم آشناست  باز آمد بوی ماه مدرسه     بوی بازی های راه مدرسه....

/ 1 نظر / 23 بازدید
saqar

وقتى براى براورده شدن ارزوهات ، چشماتو ميبندى و ميگى امين ، بدون كه من هم براى ارزوهاى تو امين گفتم. سال ِ خوبى باشه.