آن روزها

تابستان های هر سال همواره خاطراتی را برایم تداعی می کند خاطراتی دور، از خانه هایی با یاسهای سفید وبنفش با دیوارهای خشتی وحوض های کوچک فیروزه ای وشمعدانی های قرمز کوچک در کنارش ، کوچه هایی باگلدسته های سبز که صدای موذن زاده همچون رودی نرم و با طراوت جاری میشد ودر دل مردم کوچه وبازار می ریخت وآدمهایی شبیه همین آدمهای امروزی اما نه از جنس اینها زلال وپاک و بی غش وبی خش از آنگونه که سپهری دوست  داشت ودانه های دلشان پیدا بود صفا و صمیمیت هایشان اصل اصل بود که اینروزها کیمیا است "دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو ودد ملولم ونسانم آرزوست"پدر بزرگی داشتم از جنس همین آدمها که کم هم نبودند میگفتند ظهر ها او بدون آنکه مغازه و دخل آنرا راببندد برای صرف نهار واستراحت به منزل می آمد و وقتی به او تذکر میدادند که ممکن است آنرا سرقت کنند با اطمینان می گفت شما نگران نباشید مگر مردم مسلمان نیستند. این در شرایطی بود که بسیاری از مردم در همان محله زیر خط فقر زندگی میکردند .

چه چیزی این آدمها و اعتقاداتشان را با ما و عصر ما متفاوت میکند در ذهن این آدمها مسلمانی مترادف بود با راستی صداقت آرامش و امنیت برای این آدمها خدا همین نزدیکی بود و نیازی به فلسفه واستدلال نداشتند دین با زندگی و قلبشان گره خورده بود وبه آنها آرامشی می داد که نسل ما مدتها است آنرا گم کرده ودرپی آن است .

از طرفی دیگر ارتباط اینها با هم نیز ارتباط موزاییکی نبود  همبستگی وهمدلی با همسایه وهم محله چنان نزدیک وصمیمانه بود که داشته ها و نا داشته های خود را با هم قسمت می کردند اینها شریک شادی و غم هم بودند . چند سال قبل سفری به یزد رفته بودم  وبا دوستان وآشنایان در بازار قدیمی این شهر قدم میزدیم ، برای خرید کالایی وارد مغازه ای شدیم که صاحبش پیر مردی  با خصوصیات همان آدمها بود او با مهربانی رو به ما کرد و گفت همین اجناس را آن مغازه روبرو هم دارد از او خرید کنید وقتی دلیلش را به اصرار پرسیدیم او گفت من از صبح مشتری داشته ام اما او نه !

ما ناگهان بهت زده شدیم رفتار غریبی می دیدیم که برایمان آشنا نبود با خود گفتم مگر ای آدم از جنس همین آدمهای کله قندی که همشان زندگی را یکجور میبینند و یکجور احساس از آن دارند نیست مگر ممکن است نگاهی باشد که زندگی را به گونه ای دیگر ببیند ؟

مگر آدم عاقل لذت لم دادن روی صندلی ماشینهای آنچنانی و قدم زدن در خانه های وسیع و زیبا را با چیز دیگر عوض می کند ،  مگر نه این است که زندگی خودم مهمتر است . خوب همه همینطورند ها؟ آن حرف هایی که بعضی وقتها شعارش را می دهیم غیر مترقبه پیش می آید وبه یک ریال هم نمی ارزد . من فقط باید به فکر خودم و خانواده ام باشم! به من چه که مادر سالخورده در خانه سالمندان چه می کند ویا پسر هجده ساله همسایه یا باید بق کند گوشه خانه ویا بیکار و سر درگم در خیا بان ها پرسه بزند...دلهای همه ما هم رنگ همین آپارتمان های سنگی و زندگی های سیمانی و  ربا ت های فلزی است .اطلسی ها و نیلوفرها آویزان شده از کوچه باغ های مهربانی را فقط برای تابلو نقاشی آویزان شده از پذیرایی ها می خواهیم  اما باز هم خوب است که می دانیم حتی تصویر آنرا دیدن از دیوار سیمانی زیبا تر است و اینکه لااقل نام همسایه واحد بغلی آپارتمانان چیست.. اما ما از فرهنگی بودیم که حتی از سفره خالی همسایه اش هم خبر داشت... 

/ 3 نظر / 10 بازدید
اميد

متن ادبي زيبا و در عين نستالژي آموزنده بودكاش همگي جور ديگر مي انديشيديم و عمل مي كرديم

ثانیه ها

سلام متن ادبی وزیبایی بود امیدوارم به من هم سری بزنید موفق باشید[گل]

ماازاي حرفابلد نيسيم باشگاه چرانيامدي